تبليغاتX
از این دریچه

از این دریچه

گاهی از خودم خجالت میکشم! نه به خاطر چیزی که هستم، به خاطر چیزهایی که نیستم و به من میچسبانند و یا چیزهایی که دوست دارم باشم و نیستم!

دوستی مارا هنر مند خطاب کرد خجالت کشیدم از سنگینی کلمه و منکر شدم! بعد" هنرمند (نما) " خطاب کرد باز هم خجالت کشیدم!

شاید کلمه ی کوچکی باشد !

" ه ن ر" سه هجا دارد، و یک دنیا سنگینی و دویدن و انتظار که "من" نیستم! روز اول هم همین گوشه برای توضیحات نوشتم ، نوشتم که "شاید" شاید عکاس!

بگذریم ، همه ی اینها برای این بود که بنویسم برای پیدا کردن خودم به کسی پناه بردم که با وجود دردمندی و صورت کدر و تارش، و چشمان کم سو ، ساده گی دوست داشتنی ای داشت. مردی از تمام مردمی که ثانیه به ثانیه از کنارمان عبور میکنند و اگر لطفی داشته باشیم نیم نگاهی به چهری رنگ و رو باخته ی آنها می اندازیم.

-

احمد سالها بود با مادری که حالا بالای 70 سال داشت از زمانی که به گفته ی خودش به شهر آمده بودند در خانه ی که دو اتاق بیشتر نداشت زندگی میکردند.که البته چند سالی میشد شد که این 2 اتاق به خاطر ریزش دیوار  تبدیل به یک اتاق شده بود و مادر هم به خاطر  مریضی و رتوبط زیاد خانه به خانه ی یکی از اقوام  رفته بود.

احمد 36 ساله و بی کار ، یعنی کاری که بلد بود دیگر به درد نمی خورد! لوازم برقی تعمیر میکرد ، مثل تلویزیون های سیاه و سفید ، رادیو های قدیمی و.... که امروز دیگر کسی با آنها کاری ندارد چه رسد به اینکه نیاز به تعمیر کار این لوازم باشد.

---

*همه چیز به هم ریخته بود. فقط خوش رویی و ساده گی بود که انگار مجبور به کارم میکرد...

*دیوار یکی از اتاقها به علت تخریب خانه ی مجاور نشست کرده و غیر قابل استفاده و حتی ورود بود...

*از خانه چه تعریفی داری؟ جای گرم و راحت که آسوده باشی! یا اینگه فقط جایی باشد!حالا هر جا!که فقط زیر باران خیس نشوی و شب جایی برای خواب داشته باشی؟

*میگفت  ای بابا، بعضی ها زندگی میکنند و ماهم فقط میخوایم این مدتی که هستیم زنده بمونیم...همین...

*مدتها بود دیگه این مدل تلویزیون ندیده بودم...داخل خانه همه چیز بود! در این حال....

*گاهی سکوت میکرد و فقط سعی میکرد مزاحم من نباشد . از چیزی فرار میکرد.......

*میگفت خدا را شکر که برق هست...بخاری که ندارم ، مجبور می شدم  برای گرما از کرسی با زغال استفاده کنم.

*...

*چایی خوردیم، کم رنگ بود و کمی سرد. اما لذتی داشت که ...

ه.م.ی.ن



+نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1388ساعت19:48توسط وحید.سهرابی | |

سفر نامه نوشتن کار من نیست . یعنی حوصله میخواد که من با توجه به بلایای متعددی که این روزها گریبان منو گرفته ندارم!

آقا آومدیم عکس بگیریم که لنز  70-200 2 کیلو گرمی از قسمتی که تعبیه کرده بودیم با زمین مهر بان تر از مادر برخورد نمود و به.... رفت! , و ما به حالت همین خانم در عکس درامدیم...

حالا بیا فوکوس کن! میشدا! نه که بگم نمیشد و به مقام معظم ایشان کمکی کنایه گونه طعنه ای زده باشم، اما 2 متری اونورتر از جایی که میخوای! که البته در این روزها انگار عجیب نیست این رفتارها! حالا آدم باشه یا لنز فلک زده ی بی پدر و مادر ما!


 خلاصه! به محسن زنگ زدم ببینم میاد خرم آباد یا نه! که حرفمونو رد نکرد و با چند تا از دوستان شب عاشورا رسیدن دم خانه معلم !

حالا بیا درستش کن!

آقا میگه خانم مجرد راه نمیدیم! 

بابا مرتیکه ....مگه ما ....آخه تو خودتو ... حالا کلی چونه زدنو ....

آره دیگه کمی هم مالش لازم بود گاهی.البته نه از نوع محسن نامجوعی !!!

روز عاشورا من نیم خواب نیم بیدار و البته مهمتر از همه بدونه سیگار! (نکته ی جالب اینجاست که مردم خون گرم خرم آباد روز عاشورا انگار به جز حلیم سیگار هم نذر میکنند و خوب دیگه...)

حوض گل و آدم گلی و باز هم لنز من بیچاره که گللللل.....حالا بیا عکس بگیر ...

البته بدک نشد ولی چیزی که میخوامم نشد.

اومدم خونه رم اول  (باشه محسن جان میگم cf) بله سی اف اول باز شد  دومی پرییییییییییییید. خوب اشکال نداری ریکاوری میکنم دیگه!همین زمان بود که حرکتی چون حرکت عکس زیر  و بعد هم ضربه ای به فرق مبارک وارد نمودیم...


ای بابا انگار از زمان خلقت با این cf عکسی گرفته نشده! آخر با هزار مکافات تعدادی از عکسها برگشت!

بعد تمام این ماجرا ها رفتم روزنامه ی وزین که روی میز نوشته شده بود 21 روز غیبت و به حسابداری مراجعه شود و البته حقوق این ماه....

در آخر هم باید بگم تا آخر ماه نان در نوشابه میخوریم گویا و قیافه هم همین گونه میباشد...

پ.ن: عکسها زیاد بود اما سعی کردم عکسهایی اینجا باشه که با متن همخوانی داشته باشه. بعد عکسهارو جای دیگه ای میبینید....

پ.ن2: از زره بین عزیز هم برای بردن شرافت برباد رفته ی ما ممنونیم کلآ>>>10 میگیرم زره بین؟


+نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت18:42توسط وحید.سهرابی | |

انگار وارونه از سقف آویزانم کرده اند!  انگار چیزی برای گفتن ندارم!انگار که ، چیزی نبوده هیچ وقت.فقط گاهی به بهانه ای آهی میکشم....

گاهی فکر میکنم اگر این عکسهای نه چندان عکس نبود به کجا یا کی پناه میبردم؟!





+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت15:39توسط وحید.سهرابی | |